ناگه فکر سفر مانند اتفاقی تازه در من بیدار شد
فکر زیستن و در خود بودن در من بی اعتبارشد
چه روزگارانی که، لحظه لحظه بی خبر بگذشتند
یاد یاران و قصد سفر در دلم، شراری بی قرار شد
بهار گذشت و تابستان نیز، فصل پاییز آمد باز
با این وجود، سفر در پاییز، برایم مثل فصل بهار شد
می روم تا باز پر بگیرم ، جانی نو ز این سفر بگیرم
چه دانی که دل بهر وطن شرار وار،  پر ز دیدار  شد
می روم تا باغی بسازم برای گلزار آرزو هایم
تا برفروزد فروغ  شادی بر اندوهی که  ماندگار شد

فریدون