در لندن گالری ها , موزه ها, مراکز ورزشی و کلوپ های بسیاری وجود دارد . هرکس بنا به ذوق خود می تواند چیز ی برای تفریح خود بیابد. روز یکشنبه اواسط ماه آگوست است. اتوبوسی سوار می شوم و به کنار رودخانه ریچموند می روم. این قسمت از رودخانه ریچموند بین مغازه های متفاوت و هتل ها و میکده ها قرار گرفته است. در کناره رود خانه حضور  درخت های کهن چنار سبب آرامش و  صفایی ست یرای قرار و مدار های مردمی رمانتیک . زیر این درخت ها افرادی خیر اندیش نیمکت هایی بیاد محبوب از دست رفته شان به یادگار گذاشته اند.

 من روی یکی از این نیمکت ها می نشینم. گفتگوی زن و مردی را که در فاصله ای از هم روی نیمکتی نشسته اند را می شنوم.

 زن – ببخشید ساعت چنده

مرد – ( با لبخندی بر لب ) وقت یک قرار و مداره

زن – ( زن که به نظر میرسد غافلگیر شده است ) چی؟

مرد – گفتم که وقت یک قرار و مداره ( می خندد)

زن – اما من شما را نمی شناسم

مرد – ( با اطمینان می زند زیر خنده ) مادر م هم پدرم را نمی شناخت

زن – ( با تبسمی بر لب ) واقعن ساعت چنده

مرد - آیا می توانم شما را به یک نوشابه دعوت کنم و سر میز  درباره زمان صحبت کنیم؟

زن-  نه ( او بلند می شود که برود مرد به دنبالش می رود)

 بعدن آنها را در کافه ای دیدم که شانه به شانه هم نشسته بودند و در حالیکه قهوه شان را می نوشیدند گرم صحبت بودندو  تو گویی که سالهاست یکدیگر را می شناسند

 احتمالن مرد می اندیشد" چقدر او زیباست اما زنها چرا می گویند نه در حالیکه منظورشان آری ست."

شاید زن می اندیشید " او را دوست می دارد چون او « نه » را بعنوان یک پاسخ قبول نمی کند.

 فریدون

 

 

London

There are many galleries, museums, sport centres and clubs in London. Anyone can find something to enjoy or share. To-day is Sunday of mid August, the weather is just right. Not cold not too hot. I’m taking the bus to the Richmond riverside. This spot of Richmond River is surrounded with various shops, hotels and public bars. At the bank of the river there are old (drakht chenar) sycamore trees, which provide tranquillity and peaceful environment for dating and romantic people. Beneath these trees lay benches which benevolent individuals have provided in memorial of their lost beloved.

I sit on one of these benches, and overhear the following dialogue between a man and a woman who were sitting apart on a bench near the river.

Woman- Excuse me. What is the time?

Man – It is time for a date. (He smiles)

Woman- (woman seems as if she is shocked) what? 

Man – I said it is time for a date. (Smiles again)

Woman- …but I don’t know you

Man – My mum also did not know my dad. (He laughs loudly with confidence)

Woman – (smiles) so, what is the actual time? 

Man – Can I buy you a drink and talk about the time at a table?

Woman- No (she gets up to leave. man follows her) 

Later on,  in a café I see them sitting shoulder to shoulder, sipping their coffee and chatting away as if they have known each other for many years.

Probably, the man is thinking, “isn’t she beautiful?” But why do women say no when they mean yes? The woman perhaps thinks, “I like him, because he does not take ‘no’ for an answer”.

Fridoun