داشتم در خیابانی قدم میزدم. هیچ خانه ای نبود. در دو طرف خیابان تا چشم کار می کرد درخت بود. درختانی که سر بهم داده بودند. پرتو خورشید از لابلای برگ شاخه ها خیابان را سایه روشن کرده بود. یو یویی در دست داشتم  که با آن بازی می کردم. دمپایی لاانگشتی ابری به پا داشتم  که بند آن شل بود . مرتب از پایم در می آمد که مجبور می شدم دولا شوم و بند آنرا سفت کنم.

 

برای چندمین بار که خم شدم بند دمپایی ام را سفت کنم صدایی به گوشم خورد. نگاه کردم. دیدم دختر بچه ای کنارم ایستاده . گفت: مگه متوجه نیستی که بند  دمپایی ت شله. یکه خوردم و با خودم فکر کردم به این چه مربوطه. اما  دلم نیامد آزرده خاطرش کنم. گفتم خب اینو خودم می دونم. گفت این یو یو که داری باهاش بازی می کنی اگه بخوره زمین دیگه بالا نمیآد. گفتم با این انگشتم کنترولش می کنم. گفت اگه انگشتت بمیره چی. گفتم چه حرفا . مگه انگشت هم میمیره. گفت راستی خونه ت کجاست . گفتم خونه ی تو کجاست. گفت اون ته خیابون.

 

نگاه کردم به ته خیابان. قبر ی دیدم که روی آن یک سنگ  مکعب مستطیل بزرگ قرار داشت. گفتم اون  یه قبره. گفت اون قبر نیست . اون خونه ی منه . زیر اون یه پله ست که به یه جای خیلی بزرگی ختم میشه. همه دوستام اونجان. حالا تو بگو خونه ی تو کجاست. گفتم چند خیابون اونطرف تر. گفت بریم خونه ی تو.

 

به راه افتادیم. دیدم خیابانی که خانه من در آن بود پر از درخت شده بود و هیچ خانه ای در انجا نبود. باورم نمی شد. چندین بار با پشت دست چشمانم را مالیدم و با دقت نگاه کردم . متوجه شدم درست می دیدم. از خانه خبری نبود. دخترک گفت بیا بریم خونه من. منم گفتم خب بریم. چند قدم که رفتم برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. جمیعتی در انتهای خیابان ایستاده بودند. با اشاره دست به من می گفتند برگرد. دخترک گفت به اونا توجه نکن. اونا رو  هم یه روزی می رم به خونه خودم.

 

با هم قدم زنان رفتیم تا به آن قبر رسیدیم. کف دستش که یک قطعه چرم دایره  شکل بود روی سنگ قبر کشید. سنگ از وسط باز شد . زیر آن پله بود. از پله ها رفتیم پایین . هیچ لامپ و چراغی در آنجا نبود. از دیوار ها نور ساطع می شد و همه جا را روشن می کرد. جای بسیار بزرگی بود. روی سقف و دیوار ها و زمین همه جا سنگ قبر بود. یک گورستان بزرگ . خیلی بزرگ.

 

به اطراف نگاه کردم . دیدم سنگ قبر پدرم هم آنجاست. گفتم اینو چه جوری آورده ای اینجا. گفت من نیاوردم . خودش آورده.  قبر مادرت هم آونجاست. گفتم مادرم که نمرده. گفت پدرت آورده اینجا. گفتم این سنگ قبر ها را تو دزدیدی. تو دزدی. گفت اینها خودشون اومدن اینجا. گفتم همه این قبر ها که اینجاست خودشون اومدند. گفت نه ... بعضی هاشونو من خودم آوردم.

 

شروع کرد روی برگ بزرگی با  رنگ های مختلف تصوریر هایی از ستاره دریایی بکشد. گفتم داری چه کار می کنی. گفت این نقاشی ها غذای کسانیه که اینجا هستن. گفتم پدر و مادرت کجان. با کف دست روی دیواری کشید. دیوار شکاف برداشت و کنار رفت . تونلی پدیدار شد. رفتیم توی تونل. توی تونل سرد بود . من از سرما و ترس می لرزیدم. بغل دیوار دو تا سنگ قبر بود که روی یکی عکس مردی و روی دیگری عکس زنی حک شده بود . گفت اینا پدر و مادرم هستن. دوتا سگ قبر کوچک هم با اسم تصویر  پهلوی آنها بود که گفت  اینها هم خواهر و برادرم هستن. یک سنگ دیگری هم بود که روی آن هیچ جیزی نوشته نشده بود که گفت این هم تخت خواب منه . من خنده ام گرفت. گفتم وایستادنی که نمیشه خوابید. دستم را گرفت . از تو نل خارج شدیم. دیوار ها به هم آمدند. از پله ها بالا آمدیم بیرون سنگ قبر مکعب مستطیل بزرگ مرا رها کرد و  خودش به روی پله ها برگشت. گفت می خواستم همه چیز رو بهت نشون بدم. اما کنجکاوی تو منو پشیمون کرد. دخترک از پله ها پایین رفت. سنگ قبر به هم آمد. همانطور که مات و مبهوت ایستاده بودم سنگ قبر محو شد. دیدم وسط میدان شهر ایستاده ام. از درخت ها اثری نیست. ساختمان ها را می دیدم که در سکون و سکوت خود از پنجره شان به من نگاه می کردند. ترافیک سنگین شهر و تردد مردم مرا واشت که باز به یو یو بازی خود ادامه بدهم.

 

اثر  د. بیدهندی