توی لندن هرکسی سرش توی لاک خودش است . ایرانی ها هم وقتی اتفاقی به هم می رسند آهسته سرشان را پایین می اندازند و راه شان را کج می کنند و می روند . زن های ایرانی هم که موهایشان را زرد می کنند که در دنیای سرمایه داری  انگلیس  زیاد با زنان انگلیسی تفاوتی نداشته باشند. منتها  یا به علت گرانی  رنگ موی مرغوب و هزینه آرایشگاه نمی توانند مویشان خوب رنگ کنند و یا اینکه موهای وزوزی مشکی خوب رنگ نمی گیرد. خلاصه مویشان رنگی به خود می گیرد که نه مشکی است نه بلوند. بعد از مدتی ماندن در انگلیس زبان فارسی کم و بیش یاد شان می رود و به نظر می رسد که صحبت کردن فارسی با مخلوطی از زبان انگلیسی نوعی افتخار است . انگلیسی صحبت کردنشان هم کم و بیش مثل رنگ موی سرشان است. وقتی هم بر حسب اتفاق به هم می رسند مرتب به یکدیگر گوشزد می کنند که در ایرا ن خانه و زندگی  واتومبیل آنچنانی برو بیایی داشته اند

برای من مهم نیست کسی چی دارد و یا چی ندارد. من از آدم ها انتظار  محبت وصمیمیت و یکرنگی  دارم. چندی پیش در جلسه گرد هم آیی  اتحادیه  با کاوه آشنا شدم. در همان برخورد های اول و دوم احساس کردم که او با خیلی از آدم هایی که فوقن ذکر کردم فرق دارد. خوب فارسی صحبت می کند. با سخنرانی اش در اتحادیه دیدم به زبان  انگلیسی هم مسلط است.  و مهم تر از همه  در باره هر مطلبی که صحبت می کرد از مجله , روزنامه و یا کتابی شاهدی می آورد . وقتی هم صحبت می کنی  کاملن گوش می دهد و تا حرف تمام نشود میان حرف آدمی نمی پرد.

او بعد از چند دیدار  مرا برای شام به منزلش دعوت کرد که با اشتیاق به دیدنش رفتم. دم در برخلاف دیگر ایرانی ها از من خواست کفشم را دم در در بیاورم. روی میزی که کنار اطاق بود سماوری در حال جوش بود و عطر چایی ایرانی حالی به حالیم کرد . پشت میز که نشستیم برای خودش من چای ریخت وبلا فاصله دو عد سیگار روشن کرد یکی را گوشه لبش گذاشت یکی را هم به من تعارف کرد . گفتم سیگاری نیستم . گفت حالا روشن کردم دستم را کوتاه نکن.

برای اینکه ناراحت نشود آنرا گرفتم گوشه لبم گذاشتم . اما به جای پک زدن, به آن دمیدم. او دود سیگارش را به شکل دو حلقه  قلب در هم فرو رفته بیرون داد. اما بعد از کمی مکث  دید از دهان من دودی بیرون نیامد. خندید گفت نکنه می خوای بگی  که دود از کنده بلند  میشه.

گفتم ببین کاوه جان اگر تو و آدم هایی مثل تو  سیگار نکشند مردمی که باید تنباکو بکارند میروند گندم و حبوبات  می کارند و در نتیجه این همه انسان در دنیا گرسنه نمی ماند. روزانه صدها هزار درخت برای تهیه کاعذ سیگار قطع نمی شود و جنگل های سر سبز روز به روز به ویرانی کشیده نمی شود . سالیانه میلیون ها فیلتر ته سیگار باعث آلوده کردن میحیط زیست نمی شود. هر سال ده ها هزار نفر به سرطان ریه مبتلا نمی شوند...

پکی به سیگارش زد و گفت حق با تست با این تفاوت که من سالهاست سیگار می کشم و سرفه نمی کنم ولی تو که حتی حاضر نیستی یک پک هم به آن بزنی مدام سرفه می کنی. راستی  اگر تو و آدم هایی مثل  شعر نگویند چندین هزار تن کاغذ صرف چاپ و انتشار کتاب هایتان نمی شود و جنگل ها دست نخورده می ماند.  اگر تو و امثال تو شعر نگویید طاق آسمان سوراخ نمی شود. اصولن شعر یعنی گل آلود کردن آب به امید اینکه خواننده خودش چیزی صید کند که حتی از خاطر شاعر هم خطور نکرده است. در ضمن اگر من و امثال من سیگار نکشند میلیون ها انسا ن در سراسر جهان بیکار می شوند. 

همسرش تهمینه که تا آن لحظه به گوش بود گفت خوشحالم که شما این موضوع را مطرح کردید. من هم از دست سیگار کشیدن کاوه جان رنج می برم. همیشه دهانش بوی جا سیگاری می دهد. منزلمان همیشه بوی متعفن تنباکو می دهد

کاوه پک محکم و طولانی یی به سیگارش زد و و بعد از کمی مکث دود غلیظ آنرا بصورت حلقه های مدور  زنجیر وار بیرون داد . در حالیکه حلقه های دود در فضای اطاق به تدریج محو می شد با لبخندی بر لب گفت وقتی آدم دوستی مثل تو پیدا می کند و همسری مثل تهمینه جان دارد چاره ای جز سیگار کشیدن ندارد
فریدون