ساعت هشت و نیم صبح روز یکشنبه است. هوا تیره و گرفته است. مثل اینکه ابر   می خواهد سخت بگرید. درست مثل دل من.  چشمانم خسته است. دلم می خواهد چیز هایی  که ذهن ام را مشغول کرده باز گو کنم. اما نمیدانم چطور بیان کنم و از کجا شروع کنم.

مثل یک روح سر گردان شده ام . دیشب خواب دیدم که در جنگ شش روزه اعراب و اسراییل شرکت داشتم.  نه اینکه فکر کنید در جبهه اعراب و یا ارتش اسراییل داشتم انجام وظیفه می کردم.  من هیجگاه حاضر نبوده ام برای امرار و معاش به خدمت ارتش و یا پلیس در بیایم. من جهانی می خواهم که در آن نیازی به پلیس و ارتش نباشد.

عبدالناصر رئیس جمهور مصر با شعار محو کردن صیهونیست از روی نقشه جهان اعراب را برای اولین بار در تاریخ متحد کرده بود.  اسراییل با جمعیتی حدود دو نیم میلیون نفر در مقابل اتحاد کشور های اردن, مصر و سوریه    قرار گرفته بود.

من در خواب خود با محو شدن صیهونیست مخالفتی نداشتم. اما از اینکه دولت ها جبهه بگیرند و ملت های عرب و اسراییل در این میان به آتش جنگ و خون کشیده شوند شدین مخالف بودم و عجیب دچار دلهره و اضطراب شده بودم. مرتب به سازمانهای پیشرو و صلح طلب زنگ می زدم که طرفین مخاصمه را به سر میز مذاکره بکشند.

امااز یک طرف سازمانهای پیشرو و انسان دوست  به خاطر معضلات فراوان سرشان  آنقدرشلوغ بود که فرصت سر خاراندن نداشتند و از طرف دیگر رسانه های گروهی مرتجع و  بوروکراسی موجود , هر نوع حرکت و سازمان دهی  برای  جلو گیری از جنگ را  غیر ممکن می نمود.

در حالیکه افرادی در سازمان ملل قول های امیدوارکننده ای برای فرا خوانی دول عرب و دولت اسراییل داده بودند,  اسرائیل شبانه با یک حمله ضربتی تمامی هوا پیما های نظامی مصر را از بین برد. جنگ پیش از موعد پیش بینی شده در گرفت . من با امبولانس در خط مرکزی جنگ زخمی های اسراییلی و اعراب را به مراکز درمانی می بردم.  

همه جا را خون گرفته بود . تاسیسات آب و برق و گاز همه ویران شده بود.  مردم خانه هایشان را ازدست داده بودند و گرسنه و درمانده دنبال پناه گاهی می گشتند. زنان آه و ناله می کردند. بچه ها از ترس جیغ می کشیدند و نمی دانستند به چه دلیل دارند کشته می شوند.

در این میان مرگ,   نه یهودی می شناخت نه مسلمان. نه عرب و نه اسراییلی. تعداد زخمی ها بیش از آن بود که من و صلیب سرخ بتوانیم به دادشان برسیم.

در حالیکه داشتم زخمی های جنگی را به بیمارستان می بردم  از سویی به طرف ماشین من شلیک شد. باک بنزین ماشین ام آتش گرفت دیری نپایید که من و زخمی ها همه در شعله ی جهنمی  سوختیم و من از درون شعله ها به شکل کبوتری  در آمدم و بال زنان از شعله ها دور شدم . به جایی رسیدم که تقویم بزرگی سال 1967 را نشان میداد. من روی درختی نشستم و خیره شدم به آن تقویم.  

تقویم به سرعت ورق خورد و سپتامبر سال 1970 را نشان داد. ملک حسین شاه اردن را دیدم که با ارتش اش به نیرو های  سازمان آزادی بخش فلسطین  و کمپی که فلسطینی  های بی سلاح  زندگی می کردند یورش برد  و  هزاران نفر را به خاک و خون کشید . با این ترتیب فلسطینی ها بار دیگر آواره شدند و از اردن بیرون رانده شدند.  روی تقویم با خط درشت نوشته شد سپتامبر سیاه. از میان این آواره گان گروه های مقاومت شکل گرفت  که یکی از این ها گروه سپتامبر سیاه بود

از درخت پایین آمدم  . به محض اینکه پایم روی زمین رسید باز به شکل اول خود در آمدم و تقویم باز ورق خورد و دیدم  پنجم سپتامبر سال 1972 را نشان می داد.

در جستجوی کار به دهکده المپیک مونیخ رفتم.  در آنجاپس از مقداری جستجو به عنوان یک خبر نگار روز نامه جنوب (زود دویچه زایتونگ)  استخدام شدم.

حدود  ساعت چهارو نیم  صبح,  هشت نفرکه ماسک بر چهره داشتند و روی پیراهن شان نوشته شده بو د چریک های آزادی بخش  سپتامبر سیاه  نارنجک به کمر خود بسته بودند و   مسلسل به دست به خوابگاه ورزشکاران اسراییلی حمله کردند. تعداد ورزشکاران اسراییلی یازده نفر بودن  که با چریک ها در افتادند.. در این درگیری در جا دو نقر از ورزشکاران کشته شدند.

سپتامبر سیاه با گروگان گرفتن نه  ورزشکار اسراییلی تقاضای آزادی 236 نفر زندانی سیاسی فلسطینی را کرد.  گلدا مایر نخست وزیر اسراییل در پاسخ گفت  با تروریست ها وارد مذاکره نمی شود و پلیس آلمان مسئول آزادی گرو گان هاست.

می بینم چه ساده رهبران کشور ها از کنار مسائل می گذرند و  با جان مردم بازی می کنند. در این لحظه دلم می خواست قدرتی داشتم که می توانستم زندانی های سیاسی را آزاد کنم و گرو گان ها را به خانه و کاشانه شان برگردانم و  بی عدالتی ها را از بین ببرم و گلدا مایر ها و موشه دایان ها را به سرزمینی دور از زندگی مردم بفرستم .

سپتامبر سیاه تقاصای یک فروند جت کرد که گرو گان ها را از آلمان به کشور ی بی طرف ببرد . دولت آلمان موافقت  کرد که برای تحویل جت   آنها را با هلیکوپتر  به فرودگاه ببرد. در فرودگاه گروه های ضربتی پلیس آلمان برای به دام انداختن چریک ها در داخل جت در کمین نشسته بود.

متاسفانه دولت و  پلیس آلمان, چریک ها را که جان خود را بر کف گذاشته بودند جدی نگرفتند.  دلشوره به جانم افتاده بود  و احتمال می دادم  واقعه ای در شرف وقوع است. فریاد زدم هلی کوپتر ها  ننشینید. پلیس ها کلک نزنید. در گیری ایجاد نکنید... اما از فرط اضطراب صدایم ته نشسته  بود. داشتم دیوانه می شدم . صدای گوشخراش پره های  هلی کوپتر ها نمی گذاشت صدا به صدا برسد.

قبل از به زمین نشستن هلی کوپتر ها گروه های ضربتی پلیس از درو ن جت  بیرون آمدند و به محض فرود آمدن هلی کوپتر ها در گیری در گرفت

در این  درگیری بقیه گروگان ها و پنج نفر از چریک ها  کشته شدند.  سه تن از گروه سپنامبر سیاه جان سالم به در برد که توسط پلیس آلمان  دستگیر شدند که بعدن   بدون محاکمه تحویل لیبی داده شدند.  دو نفر از آنها توسط پلیس مخفی اسراییل (موساد) دستگیر و به قتل رسیدند. فقط یک  یک نفر از آن  چریک ها ی سپتامبر سیاه  جان سالم بدر برد  که به آفریقا گریخت.

باز تقویم ورق خورد. از اطراف تقویم اندام های  تکه تکه شده انسان  به هر سو پرتاب می شد. خون در هر جو جاری بود .    و من فریاد و ناله ی  مردمی گرسنه و  بی سر پناه را از درون تقویم می شنیدم و آنقدر این ناله و فریاد دلخراش بود  که من از این کابوس  پریدم . عرق سردی بر پیشانی ام نشسته بود . قلبم به شدت می زد و سرم بد جوری درد می کرد.

فریدون