پدر کنار دشت با دلی اندوهگین نشسته
هوا ابری
تیرگی همه جا را گرفته
دختر تدبیر
که به آبیاری دشت دل بسته
مدام می پرسد
چرا با دشت تشنه
دست های  یاری و همکاری
کوله باری از خصم و خشم بسته

در کنار دشت رودباری جاری  
و همه جا ابری و خیس
مردمی با بار خود بر دوش
از جایی به جایی در جوش خروش

ومن در  پاسخ دختر تدبیر آوازم را  
قدم زنان
در خیسی جویبار
آرام می خوانم:

منم آن موج خسته ی دریا
که می رود سوی ساحلی تنها
ساحلی تنها

منم آن بر گ های پائیزی دل
که افتان و گریزانست ز درختها
زدرخت ها

یک برادر در موج خشم افتاده اینجا
یک برادر  خاموش و تنها در راز خویش با خدا

منم کز اصل خویش گشته  جدا
گشته جدا
ویران زهستی در ساحلی تنها
ساحلی تنها

منم شور جوانی
که رفته از دست
میان خشکسالی دشتی
که شده صحرا
شده صحرا

منم تندیسی که ایستاده در میدان شهر
که بهت زده می نگرد
به تغییر رویایی
که شده کابوسی بی تعبیر
بی تعبیر

منم پیکر تراشی که هستی اش رفته با بادها
که خموش و تنها
رفته  از یاد ها
رفته از یاد ها

فریدون