دوستم ایرج نوشته بود:  همانطور خبر دارین ٬ در لندن پایتخت سیاست دنیا زندگی می کنیم .اونا که خبر  از اینجا ندارن  فکر میکنن که ما اینجا پول مون از  پارو بالا میره و وضع مون توپ توپه. مدام ماشین حساب دستشونه و پوند رو تبدیل به ریال می کنند و میگن یارو میلیونره. خبر ندارن شندر غازی  که در می آریم دولت بصورت مالیات و به عناوین مختلف ازمون کش می ره. سر برج که میشه برای همه چک می کشیم بغیر از خودمون.  

محل کارمون هم که قربونش برم تا خونه  دو ساعت راهه. روز ی چار ساعت از وقت شریف مون توی قطار هدر میره. اونم قطاری که خط راه آهنش در عهد دقیانوس ساخته شده و هنوز که هنوزه به همون سبک قدیمی اداره میشه. همش ام وسط راه یا قطار از کار می افته و یا چراغ های راهنمای  خط راه آهن . 

پریروز که داشتم با یکی ازین قطارا به سر کار می رفتم  راننده قطار  به زبان انگلیسی با لهجه  هندی به هر ایستگاه که می رسید  توی  بلند گو داد میزد   مواظب فاصله ی  در‌ خروجی قطار با ایستگاه (پلاتفرم ) باشین.   (مث اینکه می گفت اگه افتادین شصت پاتون تو چشش تون رفت تقصیر من نیس.) 

به مسافر کنار دستی م گفتم " ای بابا  این راننده های قطار  همش نگران فاصله ی در قطار با ایستگاهن.  هیچ کی نیس بشون  بگه فاصله در قطار با ایستگاه چیز مهمی نیس. مردم که کور  نیستن . باید مواظب فاصله بین دار و ندارا باشیم. باید مواظب باشیم که میلیونا آدم زحمتکش  اینقدر جون  نکنن تا یه نفر میلیونر بشه. منظورم  آدما ئیه  که خونه می سازن اما خودشون بی سر پناهن. باید مواظب باشیم بین آدم ها این همه فاصله و تبعیض و بی عدالتی نیافته.

 خانم مسافر نگاهی به قد و قواره ما کرد و  گفت" اگه شما میلیونر بودین بازم  از این حرفا   می زدین؟"  

گفتم " اولش اینکه اگه میلیونر بودم با این قطار سفر نمی کردم . دومش اینکه اگه میلیونر بودم مث میلیونر ها فکر می کردم." 

- شما اهل کجا ئید؟

- من اهل کشور طلای سیاهم. چیزی که بدون او ن  شاهرگ های صنعت اروپا قطع میشه.  

خانم مسافر  از گوشه عینکش نگاه کنجکاوانه ای من کرد و بعد از کمی مکث پرسید : شما عرب هستید؟ 

گفتم نه مادام .  من نه عربم نه تروریست .من ایرانی ام.  از تبار سیلک کاشان. با قدمت تاریخی بیست هزار ساله. نه از تبار غارتگران مغول. نه از نسل اسکندر و تا تار. نه از نسل عربی که کتابخونه  می سوزوند.  

خانم مسافر با لبخندی بر لب  با لهجه انگلیسی به فارسی  گفت " پادر (پدر)  من  ایرانی هست . من اینجا بزرگ شد. من فارسی کم بلد هست  اسم بانده  ایران هست.  من تکت جمشید را در شیراز دیدن کرد . من کیلی خوشش آمد. شعر های کیام را کاندن کرد .عجیب شعر های کیام  کوب   هست .  پادر   من سعدی را کیلی دوست داشتن می کنه.  

با خودم گفتم این خانم خ  را  ک تلفظ می کنه .  نکنه که منم بعضی از کلمات انگلیسی رو درست تلفظ نمی کنم.  این ایران خانم (و یا به لهجه خودش ایران کانم)  لااقل زبان خودشو بدون مشکل صحبت می کنه.  اما بیشتر ما ایرانی های مهاجر نه اینکه  زبون اینا رو خوب بلد نشدیم ٬ حتا زبون خودمون ام داره   یاد مون میره .

 بهر حال    وقتی ایران خانم گفت از طرف پدری ایرانیه یه کمی خودمو جمع و جور کردم که مبادا چیزی از دهنم بپره که باعث دلخوری ملیت نیمه انگلیسی ش  بشه.  سعی کردم بیشتر بگوش باشم.  فقط پرسیدم در چه رشته ای درس خونده و شغل اش چیه.  جواب داد : من روانشناسی کاندن کرد و کار من کبر نگاری هست. که البته تازه  شروع کرد.  

 وقتی فهمیدم روانشناسه و خبر نگار هم هست دیگه خفه خون گرفتم. تصمیم گرفتم به یه بهانه ای یه طوری ازش دور بشم . نزدیک ایستگاه که رسیدیم خوشبختانه  دیدم ایران خانم کیف اش را رو شونه اش انداخت از جا بلند شد و ضمن خدا حافظی گفت از آشنایی باشما بسیار من کوشحال شدم... دیدار به امید.      کدا حافظ.  

از جا بلند شد و با آن کفش های ته صناریش دست شو بعلامت بای بای تکان داد و از قطار پیاده شد.   

باز راننده توی بلندگو اعلام کرد: مواظب فاصله ها باشین...  مواظب فاصله ها باشین... مواظب فاصله ها باشین... 

همیشه به یادت ایرج