وقتی بچه بودم هروقت می رفتم لب پشت بام که از آنجا به اطراف نگاه کنم مادرم می گفت لب بوم نرو می افتی پایین و من از این یاد آوری او شدیدن ناراحت می شدم و بارها باو گفته بودم که لازم نیست هی به من بگی چیکار بکن چیکار نکن.

 

 البته ناگفته نماند که گاهی خواب می دیدم که دارم پرواز می کنم و صبح در حال خواب و بیداری از ایوان می پریدم پایین و دست و پایم صدمه می دید . پشت خانه مان که بیابان بود. در فاصله هایی دور و نزدیک  تک و توک خانه هایی ای ساخته شده بود.  چند وقتی بود که برای کار های ساختمانی  پشت  دیوار خانه مان  ماسه ریخته بودند. مادر از این بابت ناراحت  بود  که چرا توی این بیابان به این وسعیی پشت خانه ما ماسه ریخته اند .  بر عکس مادر،  من از این موضوع خوشحال بودم . من چتر را باز می کردم از بالای پشت بام می پریدم . روی هوا دست و پا می زدم  و در آن لحظه کوتاه پرواز ، توصیف ناپذیر ترین لذت دنیا به من دست می داد. بعلت بی دقتی بد جوری می افتادم پایین و لبه چتر بر می گشت بالا . بعد از چند بار تمرین چتر را کنار گذاشتم و مثل پرنده ها دست هایم را باز می کردم و می پریدم . دست و پایم صدمه می دید اما برای حس آن لحظه های شور انگیز  پرواز لنگان لنگان به پشت بام می رفتم و باز می پریدم.

 

 شب,‌  هنگام استراحت بود که درد ها به سراغم می آمدند و به هر سو که می غلطیدم جایی از بدم درد می کرد. مادر همیشه از اینکه لباسم خاکی بود گله داشت .  وقتی خستگی بر درد غلبه می کرد و به خواب می رفتم. در خواب می دیدم دست هایم را باز کرده ام و بر فراز دشت ها و رود بارها پرواز می کنم و به هر جا که  دلم می خواهد پر می کشم .

 

 جلو خانه مان درخت نارونی بود و تابستان ها پر از گنچشک می شد . به سرم زده بود که  اگر نخ به پای هزار گنجشک ببندم و سر نخ ها را بگیرم باآنها می توانم به آسمان  بروم  . تا وسط های درخت نارون که می رسیدم گنجشک ها پر می زدند و می رفتند. گربه همسایه که پر و بال نداشت از من زرنگ تر بود و وقتی گرسنه اش میشد روی دیوار کمین می نشست و گنجشک شکار می کرد.

 

یک روز که از درخت می خواستم بالا بروم در نیمه راه روی تنه درخت دستم به چیز نرم و گرمی خورد. نگاه کردم دیدم مار است ازترس دستم ول شد و افتادم زمین .  دیدم مارها و گربه ها از من فرز تر بودند و آنها گنجشک شکار می کردند . مار ها زبان دوشاخه شان را در می آوردند و مثل شاخه درخت سرشان را سیخ و بی حرکت  نگه می داشتند. بچه گنجشک ها که تازه بال و پر در آورده بودند بی خبر فرود می آمدند و مار با یک حرکت سریع آنها را می بلید و من حرکت پایین رفتن گنجشک از گلوی مار را می دیدم که اندام گلو و بدنش به شکل حجم بدن گنجشک در می آمد. 

 

 منهم از مار درس گرفتم . یک روز مثل یک درخت صاف ایستادم و دست هایم را مثل شاخه درخت به هوا دراز کردم و اما هیچ گنجشکی روی شاخه دست هایم ننشست.   

 

نگران بودم . نگران بودم که مار و گربه همه گنجشک ها را بخورند و من هیچ وقت نتوانم پرواز کنم. یک روز تصمیم گرفتم بادبادکی بزرگ درست کنم و توسط آن گربه را به هوا بفرستم. اما هر وقت به طرف گربه می رفتم سریع جست می زد روی دیوار.

 

مارمولک ها را دیده بودم که روی دیوار ساعت ها منتظر طعمه خود می ماندند . وقتی می رفتم مارمولک ها را از دم شان بگیرم که گازم نگیرند . دمشان کنده میشد و خودشان در می رفتند  و دمشان در دستم هم چنان تکان می خورد. یک شب که رفتم دم مارمولکی را که در دستم تکان می خورد خاک کنم  کرم های شب تاب را دیدم که در دل خاک می درخشیدند. فکر کردم لابد این کرم های شب تاب بچه ستاره ها هستند که وقتی بزرگ شوند به آسمان کشیده می شوند . آنها را روی بشقابی جمع کردم  و فکر کردم با آن ها بشقاب پرنده بسازم و به آسمان بروم اما می دیدم طولی نمی کشید که آنها نورشان را از دست می دادند و شکل خاک می شدند در این حالت بوی خوبی هم نداشتند.

 

در کمین نشستن و صبور بودن دلیل موفقیت مارمولک ها , مار ها و گربه همسایه بود. اما من نمی توانستم برای رسیدن  به هدف ام ساعت ها بی حرکت در گوشه ای کمین کنم . مدام در حرکت بودم و ایده های متفاوتی نظرم را جلب می کرد. وقتی می دیدم گربه ای که کنار خوض ساعت ها خودش را به خواب زده بود به بیک باره  با یک جهش سریع از حوض ماهی می گرفت تعجب می کردم که این همه ساعت را چگونه توانسته صبورانه منتظر لحظه پیروزی بنشیند.

 

یک روز به سرم زد که اگر با سرعت بدوم می توانم روی آب راه بروم . مدتی روی زمین سریع قدم برداشتن و دویدن را تمرین کردم. فکر می کردم اگر از گربه سریع تر بدوم می توانم روی آب  بدون آن که فرو بروم راه بروم.  دنبال گربه می کردم و سعی می کردم ازش جلو بزنم . اما او در مسابقه کلک می زد فورن از دیوار و یا درخت بالا می رفت.

 یک روز که کسی خانه نبود و مادر برای خرید رفته بود این کار را روی خوض خانه امتحان کردم . که افتادم توی حوض. مادرکه از خرید برگشت مرا مثل موش اب کشیده دید که کنار حوض نشسته ام گفت  آیا یه  لحظه هست که تو آروم بگیری. اما خبر نداشت که پایم بد جوری صدمه دیده بود و گربه همسایه که بالای دیوار به استراخت پرداخته بود  داشت نگاهم می کردو  شاید هم خوشحال بود که فعلن کاری به کارش ندارم.

 

فریدون