از دست گربه خیلی عصبانی و دلخور بودم . وقتی می خواستم نازش کنم در می رفت. وقتی باهاش مسابقه دویدن می گذاشتم  جر می زد و  می پرید سر دیوار . یک روز مادر گفت در راهرو را باز نگذار که گربه بیاد گوشت ها را بخوره. بعد خودش با عجله رفت بیرون . من حواسم رفت به ساعت که تیک تاک  تیک ناک صدا می داد. چون دستم نمی رسید به طاقچه ،چند تا متکا گذاشتم زیر پایم و رفتم ساعت را بر داشتم پشت و رویش را وارسی کردم که ببینم چرا اینقدر وراجی می کند و با تیک تاک هایش حواسم را پرت می کند. در راهرو را باز گذاشتم که اگر مادر بیاید صدای پایش را بشنوم و فورن ساعت را بگذارم سر جایش

 

هر روز ساعت پنج صبح  با شماطه اش همه مارا بیدار می کرد .بابا همیشه می گفت سحر خیز باش تا کامروا باشی. رئیس اداره بابا که چاشت  از خواب بیدار می شد خیلی کامروا تر از بابا بود . خانه و زندگی  اش خیلی بهتر از ما بود . بچه هایش دوچرخه گلی گلی داشتند . من مجبور بودم  برای خودم با کاغذ و چوب, فرفره بسازم و هی بدوم تا بچرخد.

 

  ساعت را هرچی تکان دادم که صدایش خفه شود خفه نشد. آنرا گذاشتم زیر متکا , رویش نشستم . گوش دادم دیدم هنوز هم صدایش می آمد که پچ پچ کنان می گفت تیک تاک نیک تاک. فکر کردم آخر هفته که مادر میرود مهمانی سر فرصت پشت آنرا باز کنم ببینم چه مرگش است که مثل مادر بزرگ مدام حرف می زند. نکند  اینهم مثل مادر بزرگ پیر شده  است و لحظه های نق نق اش رسیده است.  بابا وقتی لولای در غژ غژ می کرد بهشون نفت و یا روغن می زد . فکر کردم وقتی بازش کردم تویش نفت بریزم. توی چراغ خوراک پزی نفت زیاد است و شاید برای همین است که وقتی روشنش می کنی صدا نمی دهد. بعد یادم آمد چراغ خوراک پزی هم وقتی نفت اش به ته می رسد پت پت می کند.

 

وقتی صدای چرخش کلید را تو ی در شنیدم در جا بلند شدم ساعت را گذاشتم سر پیش بخاری و پریدم متکا ها را گذاشتم سر جایشان. مادر که توی راهرو رسید جیغ و دادش در آمد. گربه گوشت ها را برده بود . حالا سر دیوار نشسته بود و لب و لوچه اش را می لیسید.  از اینکه در راهرو را باز گذاشته بودم حالتی از رضایت  و تشکر از من  در چشمانش موج می زد. ساعت به آرامش خود بر گشته بود و همچنان تیک تاک می کرد.

 

یک روز که از منزل خاله برگشتم دیدم بجه های محل  تشتک بطری پپسی کولا را به  پاهای گربه چسبانده بودند . دنبالش می کردند و گربه وقتی می خواست کلک بزند و  بپرد سر دیوار سر می خورد و می افتاد  پائین و بچه ها غش غش می خندیدند

 

دیدم واقعن بی انصافی است که همه یک گربه را دوره کنند.  گربه تنها  افتاده بود . یادم  افتاد یک روز صبح که سگ های ولگرد مرا تنها گیر آورده بودند و دوره ام کرده بودند چه حالی داشتم . گربه در حالیکه ناله کنان میو میو می کرد  به هر دری  میزد که فرار کند. منهم دنبالش کردم . او می دوید و من می دویدم . بچه ها از خنده روده بر شده بودند. در  پیچ و واپیچ  چندکوچه   پائین تر  گربه را گرفتم . می خواست گازم بگیرد نگذاشتم . گوشه چشمش خیس شده بود. سینه اش بشدت بالا و پائین می رفت و نفس نفس می زد. تشتک ها را از پایش در آوردم و رهایش کردم  . بعد از ظهر بود . خسته بودم. خوابیدم

 

غروب آفتاب  که از خواب بیدار شدم مقداری پنیر و نان برداشتم و رفتم کنار باغچه که با سبزی تازه که از خاک جوانه زده بود بخورم . مقداری سبزی چیدم اما تا رفتم آنرا بشویم کلاغ آمد و پنیر را برداشت و  برد پریدم که بگیرم اش پرزد سر درخت و  سر فرصت نشست و آنرا خورد . بعد منقارش را با پر هایش پاک کرد . نگاهی رضایت آمیز به اطراف انداخت و قار قار کنان پرید و رفت .
 

گربه گوشه حیاط موشی را شکار کرده بود . با آن بازی می کرد. هر وقت موش می خواست فرار کند و به سوراخ دیوار پناه ببرد گربه او را از سو راخ دور می کرد و بعد منتظر حرکت و مانور بعدی موش می شد . از شکل و شمایل موش ها خوشم نمی آمد. اما  این کار گربه هم تعریفی نداشت. موش در بد موقعیتی گیر کرده بود . توی این فکر بودم که بروم آزادش کنم که یکباره چیزی محکم از بالا افتاد و خورد توی سرم و افتاد جلو پایم. نگاه کردم دیدم گردو است. کلاغ قار قار کنان داشت می رفت که روی درخت بنشیند. گردو را شکستم و با نان خوردم . چشمم به گوشه حیاط  افتاد که خونی بود. گربه سر دیوار  لب و لوچه اش را می لیسد. کلاغ که روی شاخه درخت نشسته بود داشت نوک اش را بابالهایش تمیز می کرد. دیدم در اوج آسمان نیلگون کبوتر ها مشغول پروازند.  دلم برای یک لحظه پرواز لک زده بود.

 

فریدون