داستانی از خالد رسول پور

گاهنگار :رمز آشوب

هر اتاقی مرکز ِ جهان است.
 
                                         ( اوکتاویو   پاز )
 
 
          اتاق 409 را امروز نظافت نخواهند کرد. نه به دلیل ِ این که در انتهای راهرو است و دورتر از دست‌رس. برای زن ِ کک‌مکی ِخدمتکار چه تفاوتی می‌کند اتاقی دور یا نزدیک؟ او مسئول ِ نظافت ِ همه‌ی اتاق‌های طبقه‌ی چهارم هتل است. تازه در اتاق انتهایی بهتر می‌تواند لم بدهد و خستگی در کند؛ چون، تا یکی از ورودی ِ سالن تو بیاید و دنبالش بگردد کلی فرصت دارد که بلند شود و خود را مشغول ِ مرتب‌کردن ِ تختخواب نشان دهد. خود او هم کم‌تر به یاد دارد که ناگهان مسافری در ساعت ِ دو ی بعد از ظهر که ساعت ِ تخلیه‌ی اتاق‌هاست وارد ِ هتل شود و اتاقی بخواهد که حتمن باید در طبقه‌ی چهارم باشد و این تنها اتاق 409 باشد که همان لحظه دارد خالی می‌شود و دیگر فرصتی برای نظافتش نباشد و در مقابل ِ درخواست مدیر هتل که بهتر است مسافر محترم چند دقیقه‌ای صبر کنند تا اتاقشان نظافت شود؛ او بگوید که کدبانوی سخت‌گیری است و دوست دارد خودش اتاقش را تمیز کند و بعد مدیر هتل با لبخندی از سر ِ چاپلوسی و در حالی که گوشه‌ی چشمی هم به فرم ِ مشخصات و شغل ِ مسافر دارد بگوید پس خانم مهندس از همین حالا می‌توانند به اتاقشان تشریف ببرند. زن ِ کک‌مکی ِخدمتکار که آن لحظه و در دل، بر پدر ِ خانم مهندس رحمت می‌فرستد فکرش را هم نمی‌تواند بکند که فردای آن روز ساعت شش و نیم ِ صبح، دهانش از حیرت باز می‌ماند و ساعت نه و نیم بر هر چه مهندس است لعنت می‌فرستد.
        اتاق ِ 409، شب ِ پیش را با پیرمردی صبح کرده که در حال ِ خواندن ِ رباعیات ِ خیام خوابش برده بود و تا لنگه‌ی ظهر بیدار نشده بود. صدای خفه و تو دماغی ِ پیرمرد هنوز لای ملافه‌ها موج خواهد زد که ...{ادامه}

 خالد رسول پور