١- فرناندو ، همکلاسی ام، پسر جوان ایتالیایی بود که برای یاد گرفتن زبان فرانسه به پاریس آمده بود . او هم مثل من مجبور بود برای امرار معاش و ادامه تحصیل آخر هفته ها را کار کند.
.
2- همیشه دلم می خواسته است، بی آنکه به کسی تکیه کنم و یا کسی به من تکیه کند زندگی کنم و از هر نظر کاملن استقلال داشته باشم . در دوران دانشجوئی در پاریس برخلاف این میل باطنی خویش به خاطر صرفه جویی در هزینه ها و بخصوص اجاره خانه ناچار شده بودم با فرنادو مشترکن اطاقی اجاره کنم و زیر یک سقف زندگی کنیم. اطاقی بود زیر شیروانی با دو تخت خواب یک نفره که جدا از هم کنار دیوار گذاشته شده بود. اکنون که در ذهن ام به عقب بر می گردم، خاطره آنشب مثل صحنه نمایشی از نظرم می گذرد.. هنوز وقتی به یاد آنشب می افتم درد را در مشت هایم حس می کنم و صدای نعره های خویش را می شنوم

3- فرناندو اکثر شب ها به جای مطالعه کردن برنامه های تلویزیون را تماشا می کرد. او کنترل را به دست می گرفت، توی مبل لم می داد و از کانال به کانال می رفت . وقتی میخواستم در باره موضوعی با او صحبت کنم می گفت« دارم بر نامه دلخواهم رو می بینم . بعد از برنامه برام بگو»
.
4- دلخور نمی شدم. درک اش می کردم. خب حق داشت مرتب کانال ها را عوض کندو برنامه ای مطابق سلیقه خودش را انتخاب کند و بعد، بی خیال اطرافیان بنشیند و تماشا کند. چون تلویزیون مال خودش بود ، توقعی نداشتم که بگذارد گاهی من هم برنامه های دلخواهم را تماشا کنم . اما شب هایی که تا دیر وقت کار می کرد من هم می توانستم برنامه هایی که دوست داشتم را تماشا کنم

5- وقتی داشت فیلم یا برنامه ای را تماشا می کرد که در آن اثری از غم بود، زار زار می زد زیر گریه و تتد تند اشک هایش را با دستمال کاغذی کنار دستش پاک می کرد و در جیب اش می گذاشت. و یا اگر فیلمی طنز آمیز بود بلند بلند می زد زیر خنده
.
6- من هم وقتی می دیدم فرناندو غرق می شود در عالم فیلم و تلویزیون، رهایش می کردم و می رفتم پشت میز تحریر ام که در گوشه اطاق بود می نشستم تا به درس هایم برسم و یا نامه ای برای دوست و آشنایی بنویسم.
.
7- نامه نوشتن برای من همیشه کار مشکلی بوده است. معمولن نمی دانم از کجا و چه طور شروع کنم. اما اما وقتی سر نخ دستم بیاید، دیگر براحتی پنج شش صفحه ای را خواهم نوشت. نوشتن هم عالمی دارد . تویی و قلم و کاغذ و دنیای بیکران واژه ها .
.
8- من وقتی از فقر می نویسم بغض راه گلویم را می گیرد. اشکم کاغذ نامه را خیس می کند. اگر از سرمایه داری و یا از صاحبخانه بخواهم بنویسم ناخود آگاه دندان غروچه می کنم ، قلم را روی کاغذ با خشم می فشار م و قلبم به شدت شروع می کند به زدن. وقتی از طبیعت و عشق می نویسم لبخندی از روی رضایت بر لبانم می نشیند و قلبم آرام می گیرد

9- خلاصه با هر سوژه ای حالت روحی و جسمی، نحوه به دست گرفتن قلم ، ضربان قلب و جریان خون در رگ هایم تغیر می کند . وقتی در حال و هوای نامه نوشتن می افتادم، فرناندو در حالیکه کانالی را عوض می کرد با لهجه ایتالیایی بلند بلند گفت : «راستی هلنا آپارتمانش را فروخته و حالا می خواد یه آپارتمان بزرگتر بخره ».
.
10- من از هلنا خوشم نمی آمد و به هیچ وجه دلم نمی خواست بدانم چه کارهایی می کند و یا نمی کند . اما برای اینکه او حس نکند که بی اهمیتی کرده ام در حالیکه سعی داشتم رشته کلام از دستم در نرود در جواب گفتم :« آها...»
.
11- دوسه دقیقه ای گذشت . فرناندو باز با صدای بلند گفت « بیاتریس، دختر همسایه مان سراغ منو از مادرم گرفته. نامه مادرم امروز رسیده».

12- با خودم فکر کردم" درسته که من به خاطر صرفه جویی در مخارج و اجاره خونه با هاش هم اطاقی شده ام اما مسایل خانوادگیش به من چه ربطی داره. من که هیچ وقت مسایل خصوصی مو با اون در میون نمی گذارم پس به چه دلیلی او بر عکس من عمل می کنه" . فرناندو ضمن اینکه خیلی مهربان و بی آلایش بود خیلی هم حساس و زود رنج بود. من برای اینکه بتوانم به نوشتن ام ادامه بدهم ورفتارم باعث بهم خوردن دوستی مسالمت آمیز مان در زیر یک سقف نشود .آره و نه را به جا آوردم و گفتم : آها...

13- در ادامه نامه ام داشتم می نوشتم که : ... دنیای سرمایه داری دنیای بی عدالتی ها و نابرابری هاست...
.
14- باز فرناندو بلند بلند پرسد: «راستی می دونی تخم مرغ چند دقیقه طول می کشه که نیم بند بشه؟»
.
15- برای اینکه فکر نکند که نسبت به گفته هایش بی توجه بوده ام گفتم« سه دقیقه» .
گفت « نه . سه دقیقه و نیم . اینو تو برنامه آشپزی کانال چار دیدم. آدم اگه می خواد زبان یاد بگیره باید بره بین مردم . باید مث من تلویزون تما شا کنه. می فهمی چی میگم؟»
.
16- تو دلم گفتم «خنگ خدا زمان نیم بند شدن تخم مرغ به کوچکی و بزرگیش بستگی داره . منکه باورم نمی شه که همه تخم مرغ ها در یه زمان معین نیم بند بشند» . اما چیزی نگفتم و به ناچار گفتم« آها..»
.
17- و به نوشتن ادامه دادم و دلم تاپ تاپ می کرد که مبادا از حال و هوای نوشتن بیافتم بازهم نتوانم نامه را تمام کنم و باز نتوام بعد از مدت ها نامه ای برای دوستم بفرستم .
.
18- در ادامه مطلبم نوشتم :... در اینجا مردم بی سر پناهی هستند که روز ها توی مترو ها . پارک ها و شب ها زیر سر در مغازه ها ی زنجیره ای بیتوته می کنند . در اینجا کودکانی هستند که پا برهنه با لباس های ژنده می گردند. در حالیکه تو ی مغازه ها ده ها هزار جفت کفش و لباس های رنگارنگ موجود است ...
.
19- چند لحظه ای بیش نگذشت که فرناندو بی آنکه متوجه باشد با حرکات اش مرا از نوشتن باز می دارد، غش غش زد زیر خنده و پرسید:« می دونی برای چی خنده ام گرفته؟ »
.
- گفتم نه .
.
20- « یادم افتاد چند روز پیش که رفته بودم سری به اورسولا بزنم از م پرسید چرا کلمات فرانسوی رو درست تلفظ نمی کنی . منم گفتم اینطوری که من صحبت می کنم چاشنی زبان فرانسویه . یه نو آوریه که فقط ایتالیایی ها می تونند اینطور حرف بزنند . اورسولا غش کرد از خنده و گفت تو چقده با نمکی . منم گفتم آره برای اینکه منو تو آب نمک خوابوندن.»
.
21- در دلم گفتم:" حالا این حرفها چه ربطی به من داره. همش توی این دخترا می لوله . خیال می کنه هنره . منکه از این حرف ها از خنده غش نمی کنم". اما برای اینکه آمپرش بالا نرود چیزی نگفتم با زور لبخندی زدم و گفتم « آها...»
.
22- و در ادامه نامه ام نوشتم : سالیانه 465 بیلیون دلار خرج هزینه نظامی آمریکا است و با این هزینه می شود تمامی آفریقا را نان و آب داد و ...
.
23 - فرنادو ناگهان با عصبانیت داد زد و گفت «پریروز رفته بودم منزل سامیه. اون دختره که از مصر اومده و ته کلاس می شینه. باباش تاجر فرشه. براش یه خونه خریده مث قصر . می بایست می بودی و می دیدی »
.
پرسیدم« باهاش خوابیدی»

گفت « نه ولی خیلی ازش خوشم میآد . خیلی لونده. وقتی رفتم ماچ ش کنم خودشو کشید کنار. نمیدونم عشوه میومد یا اینکه جدی جدی دلش نمی خواست باهام دوست بشه»
.
- « اگه دلش نمی خواست که تو رو خونش راه نمی داد .»
.
-«من بهش زنگ زدم و گفتم میخوام کتاب لغت فرانسه به فرانسه شو ازش قرض بگیرم اول آدرس نمیداد ولی وقتی اصرار کردم مقاومت نکرد منم رفتم»
.
- «ولی چند روز پیش تو رو با اون دختر سویسی توی کافه روژ دیدم دست گردنش انداخته بودی و داشتی ازش لب می گرفتی و ...»
.
- «اما اون مث تو همش از سیاست و این جور چیزها حرف می زد .توی عشق اش هم مث اینکه می خواست دنیا رو فتح کنه. حالمو می گرفت»
.
24- از بس فرناندو وسط نوشتن حرف زد که حال و هوای نوشتن از سرم پرید . اصلن یادم رفت چی می خواستم بنویسم. قلم و کاغذ را کنار گذشتم رفتم روی مبل بغلی کنارش نشستم . گفتم« نگاه کن فرناندو ، من روزی ده دوازده ساعت از وقتم صرف کار و درس هام می شه . وقتی به منزل میآم آیا حق ندارم یکی دوساعت از وقتم رو به خودم و دوستانم اختصاص بدهم»
.
25- شروع کرد به عوض کردن کانال ها . روی کانال سه متوقف شد . دیدم یکی از فیلم های دلخواهم را گذاشته است . گفتم "می گن فیلم قشنگیه . رابرت دونیرو توش بازی می کنه" گفت آلپوچینو که توش نیست " گفتم " «نه » . دوسه دقیقه ای صبر کرد و باز به کانال دیگری رفت. جیغ زد« آها این همون برنامه ای بود که می خواستم ببینم آمدم به حرف های تو گوش کنم از برنامه ام عقب افتادم...»
.
26 - بلند شدم آرام کفشم را پوشیدم . پرسید« کجا میخوای بری»
.
-« می رم شیر بگیرم و کمی قدم بزنم»
.
-« شیر داریم صبح خریدم» .
.
- «می رم یه کمی قدم بزنم» .
.
- « اگه سر راهت صاحبخونه روا دیدی بهش بگو هفته آینده که حقوق می گیریم اجاره عقب افتاده رو بهش پرداخت می کنیم ... آخه امشب قرار بود بیاد اینجا».
.
-« من سهم خودمو پرداخت کرده ام .چون مقداریش داده شده لابد برای همینه که تا حالا صداش در نیومده ، ولی خب اگه دیدمش بهش می گم» . در را باز کردم و از در زدم بیرون
.
27- چند خیابان آنطرف تر پیچدم بطرف خیابان سنت آگوستین. نگاهی به اطراف انداختم . خیابان خلوت بود . از کسی خبری نبود. پنجه هایم را مشت کردم و محکم کوبیدم رو ی دیوار و نعره کشیدم ، نعره کشیدم.. . نعره کشیدم تا خشم خود را خالی کنم. زن و شوهری که تازه وارد خیابان سنت آگوستین شده بودند از نعره من بوحشت افتادند و راه شان را کج کردند و بطرف خیابان بعدی براه افتادند.
.
28- خالی شده بودم و از کار خود شرمنده . به اطراف نگاهی انداختم . کسی در آن حدود نبود. پنجه ام عجیب درد گرفته بود . خیسی اشک را روی گونه هایم حس کردم . به طرف سانویچ فروشی پیکاردو رفتم دوعدد ساندویچ مرغ سفارش دادم . صاحب مغازه که خانم میانه سالی بود با لهجه آلمانی گفت «چند روزیه که اینجا ها پیدایت نشده» . گفتم« سرم شلوغ بود ه ». ساندویچ ها را گرفتم و به خانه بر گشتم و گفتم« بلند شو قهوه درست کن تا با این ساندویچ ها بخوریم» . فرنادو گفت« قهوه تموم شده ومنم یادم رفت بخرم»
فریدون