من خواب دیدم از درون بطری سبز رنگی ، پرنده ای بیرون آمد و بر لبه آن نشست. نظری به اطراف انداخت و وقتی نگاهش به من افتاد شروع کرد به خواندن آوازی عمگین.صدایش شبیه آوای سوزناک نی بود. من چنین آهنگ های غمگینی را در دوران کودکی درکوه پایه ها شنیده بودم . جایی که چوپانان نی را شاید برای تنهایی دل شان و یا رمه هایشان می نواختند.

صدای وزش باد در برگ ها, صدای شر شر آب و آوای نی همیشه برایمخیال انگیز بوده است.

وقتی آن پرنده با آن صدای جانسوز می خواند گویی تمام تار پود مرا می نواخت و من شیفته و مسحور آوایش شده بودم و با گوش جان می شنیدم اش.

در یک آن که بخود آمدم و دیدم به تدریج دارم کوچک می شوم .گویی آوای آن پرنده ذرات وجودم را در فضا پخش می کرد .به نظرم رسید تنها راه پیش گیری از فنا شدن ، نشنیدن آوای آن پرنده بود. دو انگشت نشانه خود را در گوش هایم فرو بردم تا صدایش را نشنوم و از کوچک شدن و فنا شدن پیش گیری کنم. او شروع کرد بلند تر بخواند و من سریع تر کوچک شدم . می خواستم فرار کنم. اما پاهایم به فرمانم نبودند. دیری نپایید که به شکل یک توپ کوچک و بعد به بصورت یک قاصدک در آمدم. در این هنگام او سکوت کرد و به درون شیشه رفت. شیشه روی هوا بلند شد و آنقدر رفت بالا که زیر ابر ها پنهان شد. نسیم آرامی وزید و مرا با خود به ساحل دریایی برد. دریا آب بسیار زلالی داشت که می شد در عمق آن ماهی ها و مرجان ها را دید. در تمامی عمرم چنین موجودات عجیب و غریب و رنگا رنگ ندیده بودم .  

دخترکی که در ساحل نشسته بود، پرسید « قاصدک کجا میری؟ »

- من جایی نمی رم. نسیم منو می بره.

- می تونم باهات بیام؟

- از نسیم بپرس.  

از نسیم پرسید « آیا منو با خودت می بری؟»

 نسیم گفت نه اما دخترک صدای نسیم را نشنید . من به دخترک گفتم نسیم می گوید «نه.» . دخترک پرسید« چرا؟»

نسیم در پاسخگفت برای اینکه تو آواز غمگین قفنوس را نشنیده ای.من باز حرف های نسیم را برای دخترک باز گو کردم.

دخترک گفت « من دلم می خواد هرجاقاصدک میره باش برم.» 

 

نسیم بی آنکه سخنی بگوید دخترک را در ساحل رها کرد و سفردریاییخود را آغاز کرد و مر ا برگرفت و با خود برد. نسیم در مسیر وزش خود گاه گاهی برای رفع خستگی ازوزیدن باز می ایستاد و من روی موج ها آرام می غلطیدم و به پیش می رفتم. روزها خورشید و تصویر آن بر سطح مواج دریا همچو آینه ای درخشان ، گرمای لذت بخش آفتاب به همراه تبخیر آب و بوی مطبوع دریا در آن گستره وسیع عالمی داشت. گردش ماهی های رنگا رنگ , کوچک و بزرگ چشم انداز تازه زندگی را برایم ورق می زدند. شب ها نور نقره ای ماه روی سطح دریا رویا انگیز بود . ستارگان از آن دور دور ها سو سو می زدند و گویی با من سخن می گفتند. بچه ماهی های بازی گوش گاهی به سطح آب می آمدند و در حال بلعیدن آب بوسه ای برایم می فرستادند. گاهی شیطانی شان گل می کرد و با دم شان تنه ای به من می زدند. گویی از چرخ خوردن و غلطیدن من رو ی سطح آب خوش شان می آمد. من اول از این کار آنها لذت می بردم و حضورشان برایم سرگرم کننده بود ولی وقتی تکرار میشد سرم گیج می رفت. هرگاهدلفین ها و یا نهنگ ها نزدیک می شدند نسیم با وزشی سریع مرا از سطح آب بر می گرفت واز آنها دور می کرد.گرمی آفتاب , نوازش موج آرامو مهربانی نسیم را دوست داشتم. خورشید بینماهی های سیاه و سفید, زرد و سرخ، بزرگ و کوچک فرقی قائل نبود بین دریایی به آن بزرگی و من که قاصدکی کوچک و ظریف بودم هم فرقی نمی گذاشت هروز سر ساعتی طلوع می کرد و گرمای لذت بخش اش را بین همه تقسیم می کرد، بی آنکه انتظاری از کسی و یا چیزی داشته باشد. دلم می خواست انسان ها هم مثل خورشید گر م و بخشنده ، مثل دریا وسیع و عنی و مثل نسیم فعال و صمیمی باشند.

شب ها و روزهای بسیاری سپری شد تا در آنسوی دریا ها به ساحلی رسیدیم که در فاصله ای نه چندان دور از آن، کودکانی افسرده ، لا غر و نحیف زانوی غم در بغل گرفته بودند. نسیم گفت« تو اگه بخوای به شکل اول خودت در بیایی، باید شکم گرسته این بچه ها رو سیر کنی و دل شون رو شاد کنی.»

پرسیدم « چطوری؟ » نسیم گفت من تو را اینجا روی زمین رها می کنم . از ذرات وجود تو در خاک نهالی جوانه می زند که از آن جوانه درختی به وجود میاید که میوه اش همه را سیر خواهد کرد و آدم ها وقتی گرسنه نباشند و نیاز های اولیه شان بر آورده شود، بی دریغ شاد خواهند بود.

قبل از اینکه من بتوانم بپرسم چه مدت طول می کشد تا من بشکل اولیه خود برگردم و چگونه از اینجا به دیار خود بروم نسیم غیب شده بود وهیچ چیزی حرکت نمی کرد حتی بر سطح دریا هم موجی دیده نمی شد

شب خواب به چشمم نرفت . مدام می اندیشیدم که چرا سرنوشت من به اینجا انجامید. گیرم که جوانه بزنم و درختی بارور شوم ، گیرم که میوه ام ساکنان شهر را از گرسنگی نجات دهد و شاد کند، ولی چه تضمینی وجود دارد که من ازشکل درخت بارور به شکل اولیه خود برگردم. من باید از فرو شدن در خاک خود داری کنم و با اولین وزش باد از این جا به جایی دیگر سفر کنم . به جایی که نسیمی دیگر مرا به شهر و دیار خودم ببرد.چقدر سخت است بی دست و پا بودن و منتظر یاری دیگران نشستن.آنهم در جایی که نه آفتاب گرمی و نه بستر نرمی و نه بوسه ای که کوله بار امیدت را به دوش بکشد .

نزدیکی های سحر بود که دیدم خاک دارد مرا می بلعد. هرچه فریاد زدم ... باد ...باد ... نسیم ...نسیم اما خبری نشد. در دل تاریک و نمناک خاک فرو شدم.در طلوع آفتاب از دل خاک جوانه زدم . با طلوع هر آفتاب من رشد کردم و دیری نپایید که درختی عظیم شدم و شاخه هایم همه پر بار شدند.کودکان و اهالی گرسنه آن دیار از میوه هایم خوردند و تنومند شدند و توان یافتند که زمین را شخم بزنند و در اطراف من بذر بکارند.

روزگار هم چنان می گذشت و من از شادی مردم شاد بودم. اما با گذشت زمانزندگی برایم عادی شد. از یک جا ایستادن خسته شده بودم. دلم برای روزگارانی که می توانستم سفر کنم تنگ شده بود. دلم برای صحبت کردن و گفت و شنود ها تنگ شده بود. دلم برای شهر و دیارم تنگ شده بود . آنجا در کنار من هیچ درختی نبود که با شاخه و برگ مان سر به هم دهیم برای نجوا های روزانه مان ومن زیر سایه روشن های ابرو آفتاب از دوست داشتن و دوست داشته شدن با اوسخن بگویم. واقعن تنهایی در غربت چه سخت و طاقت فرساست.

یک روز بعد از ظهر گرمتابستاندوتا کبوتر روی یکی از شاخه هایم نشستند . یکی از آن ها گفت اگر قفنوس برای زایش خویش آوای غمگین اش را بخواند و خود را آتش بزند . از دود اواین درخت به هر شکلی که قبلن بوده است با کمی تغیر بر می گردد و ما اگر خاکستر او را به تن خود بمالیم از تیر رس هر شکار چی دور می مانیم وبه جوجه هایمان هیچ وقت صدمه ای وارد نخواهد شد. کبوتر دیگر گفت از کجا معلو م است که طبر زنی به جان این درخت نیافتد و از کجا معلوم است که ما هم قبل از سررسیدن مرغ افسانه ای شکار نشویم.

بعد آن دو کبوتر پرواز کردند و رفتند. حرف های آنها مرا به فکر فرو برد. با خودم گفتم در این دنیای تیشه و تبر تا چه حد می شود به افسانه ها دل بست. تا کی می شود با ناملایمات ساخت؟ تا کی می شود به امید اینکه فردا بهتر از امروز خواهد بود دلخوش داشت.

نیمه ها ی شب بود که مهتاب با نور نقره فام خود دریا ، دشت و همه جا را نیمه روشن کرده بود. گاه گاهی صدای چهچهبلبلی از دور بگوش می رسید و سکوت شب را می شکست. در نهان شب، صدای ضربه نوک دارکوب هابر تنه درخت ها می آمد که مدام پیام می فرستادند که بیدار شوید، بیدار شوید، بیدار شوید . تیشه داران و تبر زن ها دارند می آیند که تیشه به ریشه تان بزنند

این صدای دارکوب ها در سکوت شب می پیچید و انقلابی در من ایجاد می کرد. و هرجه بیشتر گوش فرا می دادم صدای ضربه ها ی مورس مانند شان قوی تر و بلند تر می شد. بیدار شوید، بیدار شوید، بیدار شوید

از صدای آنها بیدار شدم و از بستر برخاستم و دیدم که می توانم راه بروم و درخت نیستم گرچه در بسترم چند برگ درخت بود. از نوعبرگ ها یی که هر گز در زندگی ندیده بودم.

فریدون