دلمون ازین غروب بیجا، تلنبار  درده
خیلی وقته که خورشید، غروب کرده
جغدی  توی جنگل خونه کرده
غم عالم، توی پنجره ها، لونه کرده

 همه رفتن تو خیال بی گمونی
مث اینکه، یادشون رفته پشیمونی
آدما دلشون شده خون
پج پچ غمگین
توی این ظلمت مظنون

 توی دنیای عبوس ِ این پندار منحوس
مث زندون شده اینجا
روی پنجره ی فریاد  بی قراری
سکوت بی پیر، زده پرده
امیدی  به بهار ی نیست
 هوا خیلی وقته که سرده

فریدون