خواب دیدم که بر فراز دشت ها ، چشمه ها و کوه ها پرواز می کردم. مثل خورشید گاه پشت ابر ها پنهان می شدم و گاه در پهنه آسمان آبی پر می کشیدم. با شکوهی شادمانه  روی ابر ها می نوشتم صلح ، آزادی ، مهربانی.

دشت سر سبز بود . چشمه ها لبریز از آب بودند. خورشید از پشت ابر ها سرک می کشید و بر کوه و دشت و صحرا  می تابید. روی تپه ها٬  لاله های سرخ به همراه نسیم ناز ناز سر تکان می دادند . کبوتر ها پیام صلح ،آزادی و مهربانی را برای مردم جهان می بردند . پیام جهانی بی مرز ، پیام جهانی سرشار از عدالت و رفاه اجتماعی شعار روز بود.

 مردم شاد و سرشار از انرژی  هریک مشغول کاری بودند. ناگهان صدای غرشی را از پشت سر شنیدم. برگشتم و دیدم دو رباط پرنده به سرعت بسوی من می آیند. قیافه هایشان خشمگین بود و منقارشان خون آلوذ.

نمیدانستم چه بایست می کردم. با یک خیز به پشت ابر ها رفتم تا آنها رد شوند. وقتی از ابر ها می خواستند بگذرند از برخورد ابر به بدن شان جرقه ای متصاعد می شد و از سرعت شان می کاست . گویی عبور از ابر را دوست نداشتند .  منقار بد ترکیب  فلزی شان تکانی خورد و نعره ای  خشم آگین امر کرد که بایست. با یک حرکت سریع به زیر ابر آمدم .  دیدم این بار از ابر عبور نکردند از پشت ابرها به سرعت رفتند به جایی که ابر نبود و از آنجا پایین آمدند و باز دنبال من کردند .  نزدیک من که رسیدند  تکه ابری شروع به باریدن کرد. در میان قطره های بارا ن آرام آرام به زمین برگشتم . و رباط ها در اثر خیس شدن آتش گرفتند و دود شدند و به هوا رفتند.

 از بین جمعیت چند نفر آدم آهنی با مسلسل به من حمله کردند,  مرا دستگیر کردند و به تونلی خارج از شهر بردند . داخل تونل اطاق هایی بشکل های پنج ضلعی با رنگ های تیره بنا شده بود . در یکی از اطاق ها چشم هایم را بستند. از آنجا مرا به اطاقی بردند که صدای جیغ و ناله می آمد . 

 از خواب پریدم . دیدم کسی دارد  محکم  در می زند.  رفتم در را باز کردم. صاحبخانه بود. اجاره اش را می خواست.

دلم می خواست یک روزی مردم دنیا از  کابوس مالکیت خصوصی بیدار شوند و کسی صاحب چیزی نباشد.  کسی برای سر پناهش مجبور نباشد اجاره و یا وام بانکی پرداخت کند.

فریدون