چه غمگین بود لحظه های بودن
در شهر خیال من(تهران)
دیوار های رنگ پریده
در غروب های افسرده
صدای ناله ی مادر
روی تخت تنهایی
صدای خدا خدای پدر
در چار دیواری خانه

قیافه فقر
در انتهای کوچه انتظار
پاییز آرام آرام از راه می رسید
و برگ های خزان زده عمر
یکی پس از دیگری فرو می ریخت
دلم عجیب گرفته بود
پنجره های دود گرفته بسته بود
در شرق تهران
طلوع آفتاب هم خسته بود
حتی دست سرنوشت هم
درینجا شکسته بود

فریدون