نگین 14 ساله بود که بقول خودمان به خانه بخت رفت. در طول سالیان زندگی اش  از دست شوهر چه کتک ها که نخورده بود. چه ستم ها که نکشیده بود و چه تحقیر ها که نشده بود.

 اینک از نظر جسمی پوست و استخوانی از او بیش نمانده بود. از نظر روحی اعتمادش را نسبت به همه کس و همه چیز از دست داده بود. از همه چیز و همه کس وحشت داشت. با کوچکترین صدایی از جا می پرید. شبها خوابش نمی برد. روز ها همیشه نگران بود. از غذا افتاده بود. وقتی از خستگی خواب چشمانش را پر می کرد خواب می دید  که شوهرش با گروهی چماق بدست آمده اند کتک اش بزنند. فریاد می زد. من گناهی ندارم... هر کاری بگید انجام میدم...منو نزنید. به من رحم کنید...رحم کنید. .. و از خواب می پرید. هق هق گریه امانش نمی داد.

با دلداری و ملایمت کنارش می نشستم. به حرف  و درد دل اش گوش فرا می دادم و گاه گاهی با سئوالاتی وادارش می کردم تا از گذشته ها و خاطراتش برایم بگوید تا  از نظر روحی سبک شود و حالش بهتر شود. اما نگران بود اگر چیزی بگوید حرفش درز کند و روزی بر ضدش به کار گرفته شود.

روزی کاغذ و قلمی به دست اش دادم که برایم بنویسد از دیگران و زندگی چه انتظاری دارد. گفت « بلد نیستم بنویسم. دیگه از من گذشته. هرکس هر بلایی میخواد سرم بیاره ...بیاره ...»

گفتم « خوب دقت کن ببین چی می گم. مهم نیست که دیگران چی میخوان. مهم اینه که تو چی می خوای. برام فقط بنویس تو از دیگران چه انتظاری داری...»

مدت ها بود که قلم و کاغذ به دست نگرفته بود. از سن چهارده سالگی تا حالا همیشه ی وقت اش در آشپزخانه صرف پخت و پز و شست و شو شده بود سیصد و شصت وپنج روز از سال بی وقفه بدون استراحت به کار های خانه گذشته بود و شوهر به بهانه های مختلف اورا کتک زده بود. تحقیر کرده بود. بعد از تحصیلات دوره ابتدایی اورا از ادامه تحصیل باز داشته بودند. برخلاف میل اش با چشم گریان اورا به اجبار به منزل شوهر فرستاده بودند. شوهرش هنگام عقد دوبرابر او سن داشت.

روی کاغذ چندین بار چیز هایی نوشت . خط زد . بعد گفت « نمی دونم چه جوری بنویسم»

گفتم « من نمی خوام برام قصه بنویسی. فقط برام بنویس تو از دیگران چه انتظاری داری ...»

لحظه ای نگاهش را به به چشمانم دوخت.  و بعد با دستی لزان روی کاغذ چیزی  نوشت و با نگرانی آنرا به من داد.

خواندم. روی کاغذ نوشته بود «محبت»

از کار خود شرمنده شدم. اشک در چشمانم حلقه زد. جهان در بی سامانی روزگار پشت اشک هایم لغزید. از خود پرسیدم راستی در دنیای مرد سالاری، زنان تحت ستم، چه انتظاری جز محبت از اطرافیان خود می توانند داشته باشند؟!

فریدون