خواب دیدم از جزیره ای سر در آوردم که به هر سو می رفتم آب به طرفم موج می زد و خشکی ساحل را در خود می گرفت . میدانستم به خاطر  مد با نزدیک شدن عصر ، سطح آب بیشتر با لا خواهد آمد.  تمام تلاشم این بود که قبل از غروب آفتاب خودم را به بالای تپه ای که در آن نزدیکی بود برسانم. اما از هر سو که  می خواستم بروم سیلابی  جاری می شد. حتی رود خانه هایی که از دریا فاصله داشتندو بستر شان خشک بود وقتی من در مسیر م به هریک از آنها میرسیدم  به یکباره از دهانه رود خانه طغیان آب نمایان می شد و  به سرعت بطرف من جاری می گشت.

من قبل از اینکه جریان آب مرا در خودبگیرد، سریع خود را از مسیر آن دور می ساختم. سر انجام  به صخره ای رسیدم که بین دو رودخانه عظیم قرار داشت و سطح آن بالا تر از سطح آب دو رود خانه بود. لحظه ای روی آن ایستادم تا موقعیت  را بسنجم. دیدم تا آن تپه فاصله ی چندانی ندارم.  روبرویم صخره دیگری بود که انتهایش  به آن تپه می رسید. فاصله بین صخره ای که من  روی آن ایستاده بودم  با صخره مقابل آبی بود که دو  رودخانه را بهم وصل می کرد و با آنکه آب زلال و شفاف بود بستر آن دیده نمی شد و به نظر می رسید که بسیار عمیق باشد. با یک پرش می بایستی خودم را به آنطرف می رساندم. شنا بلد نبودم . اگر پایم لیز می خورد بی چون و چرا به کام مرگ می رفتم

به عقب نگاه کردم که ببینم راه برگشتی هست یا نه. راه برگشت نبود چون همه جا را یا آب گرفته بود و یا داشت آب می گرفت. اگر در آن نقطه می ایستادم دیری نمی پایید که با بالا آمدن سطح آب غرق می شدم. تنها راهی که داشتم آن بود که دل به دریا بزنم و با یک جهش خودم را به صخره مقابل  برسانم.

دور خیز کردم و پریدم. پایم در رفت. با دست  به صخره مقابل چسبیدم. چیزی مثل گرداب داشت مرا به عمق رودخانه فرو می کشید. و احساس کردم دارم به درون آب بلعیده می شوم . سطح آب داشت بالا می آمد و اگر به جایی که دست هایم را گرفته بودم می رسید، خیس می شد و دستهایم سر می خورد و کارم تمام می شد.

با تمام قوا ،به هر ترتیبی بود خودم را بالای صخره کشیدم . رمقی برایم باقی نمانده بود. اما فرصتی هم برای تجدید قوا نبود . سطح آب  داشت بالا می آمد که صخره ای را روی آن ایستاده بودم در خود فرو ببرد . و از روی صخره موقعیت چند لحظه قبل خود را دیدم. وضعیت وحشتناکی بود. باورم نمی شد که چطوری خودم را به آنجا رسانده بودم. . هنوز حضور مرگ را در نزدیکی خود حس می کردم که با من نفس می کشید.   آب هنوز داشت بالا می آمد. قبل از پایان غروب و  مد کامل، می بایستی خود را به   بالا ی تپه می رساندم

به هر ترتیبی بود خود را به دامنه بالایی تپه رساندم از آنجا که  به پایین نگاه کردم، دیدم آب تمام اطراف تپه را در خود گرفته.  از ساحل، رودخانه ها و سخره هادیگر اثری دیده نمی شد.  یادم آمد سال قبل که به اینجا آمده بودم صبح زود حرکت کرده بودم. و آب در حالت جزر بود . کف رودخانه ها و بخشی از بستر دریا آب نداشت. در کف دریا مرجان های رنگی ، صدف ها و موجودات رنگارنگ دریا را دیده بودم. اما امسال که دیر براه افتاده بودم  و نزدیک عصر به اینجا رسیده بودم ، با بالا آمدن سطح آب با چنین مکافاتی روبرو شدم

از خودم پرسیدم برای چه هرسال به اینجا می آیم. در این افکار بودم که داشتم به بالاترین نقطه تپه نزدیک می شدم. زن و مردی را دیدم که دوتا دختر بچه داشتند. این زن و مرد را سال گذشته در همین جا دیده بودم. آدم هایی بسیار مهربان و مهمان نواز بودند. سال گذشته مرا دعوت کرده بودند و در مدتی که با هم بودیم همه چیز برایم مهیا کرده بودند و مرا به نقاط دیدنی جزیره هنگام بامداد برده بودند. به جاهایی که مغازه و رستو ران بود و شهری که پر از جنب وجوش بود. از خود می پرسیدم راستی آن شهر پراز تردد اکنون با بالا آمدن سطح آب کجاست؟ از روی این تپه  که داشتم  نگاه می کردم تا چشم کار می کرد دریا بود و دریا. یادم آمد که در بخش بالایی تپه  تک و توک پناهگاه هایی بود که درون شان کافه تریا، رستوران و مغازه تعبیه شده بود.

مدتها بود که ریش و موی سرم را کوتاه نکرده بودم. مو هایم بلند شده بود و  تا روی شانه ام پایین آمده بود  و ریشم تا روی سینه ام رسیده بود.  آنها مرا نشناختند. منهم سعی کردم آشنایی ندهم چون نمی خواستم باز  همه مخارج مرا به عهده بگیرند و اصرار کنند که دست به جیب نبرم و باز زیر دین شان باشم. این زن و شوهر مثل خورشید و دریا بخشنده و مهربان بودند. هر چه داشتند در سبد اخلاص می گذاشتند بی آنکه اصلن چشم داشتی داشته باشند. در مقابل بخشش دریا هر چقدر دست و دل باز باشی باز هم به سخاوت دریا نمی رسی.  من همیشه علاقمند بوده ام، بطور منطقی، در اکثر کار ها تا آنجا در توان هر کس هست، همه افراد در همه کار ها  فعالانه شرکت کنند و هرکس گوشه ای از کار را بگیرد. اصولن از اینکه بنشینم و دیگران کار بکنند  را دوست نداشته ام

به قول بابا طاهر:

چه خوش بی مهربانی هردو سر بی

که یک سر مهربانی درد سر بی

وقتی خواستم از آنها فاصله بگیرم و مسیرم را عوض کنم مرد مثل پارسال  بی مقدمه  گفت ما اینجا تنها هستیم . تو هم با ما بیا. تا بالای تپه چیزی نمانده . شب را بالای تپه می مانیم و صبح حرکت می کنیم. زنش گفت ما آنجا پناهگاهی ساخته ایم و همه وسایل پخت پز را به آنجا برده ایم و به اندازه کافی مواد غذایی هم در آنجا ذخیره کرده ایم. بجه ها گفتند شما مثل بابا نویل هستید حتمن با ما بیایید. باز  آنقدر صمیمانه رفتار کردند و طوری  اصرار کردند  که نتوانستم بگویم نه. گفتم پارسال هم شما مرا مورد لطف قرار دادید موهایم را به کناری زدم و ریشم را جمع کردم گفتم مرا به یاد می آورید. زن وشوهر هردو خوشحال شدند. بچه ها با شاد مانی گفتند عمو جان، عمو جان و آمدند دست مرا گرفتند . با خودم گفتم همراه شان می روم و هر جا که چیزی بخواهند بخرند پولش را می دهم و اگر جایی رستورانی دیدم به شام و نهار دعوت شان می کنم. در همه کارها و حمل کوله پشتی شان کمک شان می کنم و سعی می کنم تا جایی که بشود محبت شان را جبران کنم

توی مسیر به پناهگاهی رسیدیم که مغازه کوچکی داشت و در آن اسباب بازی و شکلات می فروختند. بچه ها گفتند آبنبات می خواهند. من خوشخال شدم . و گفتم خوب شد . میروم برای بچه ها اسباب بازی و شیرینی و هرچه بخواهند میخرم.  بچه ها هر چه خواستند برداشتند. وقتی خواستم پول آنرا بپردازم مغازه  دار گفت پدر بچه ها از دوستان صمیمی اوست  و او آنقدر محبت و خوبی کرده است که این چیزها در مقابل کار های او ناجیز است و مایه افتخار اش است که هرچی بچه ها بخواهند به آنها بدهد. او گفت اگرتمام این مغازه را هم به آنها بدهد کم است.

دیدم این خانواده مثل دریا و خورشید عادت به بخشش و محبت دارند. آنها مثل خورشید نور می بخشند بی آنکه انتظاری داشته باشند. شب در پناهگاه شان اطراق کردیم و در پخت و پز به آنها کمک کردم و سفره را چیدم و در همه کار ها کمک کردم. مرد جهان دیده ای بود . از خاطراتش گفت و من نیز از خاطرات و سفر هایم گفتم. و شب خاطره انگیزی بود خاصه هنگامی که از پنجره ی پناهگاه ،مهتاب و دریا را تماشا می کردیم و از هر دری سخن می راندیم.

صبح که از خواب بیدار شدم در بستر خود بودم.

فریدون