آنجا می نشست  و بی آنکه تکانی بخورد به جمعیت خیره میشد. بچه ها که از آنجا رد می شدند گاهی خوراکی و یا چیز هایی که در دستر شان بود به طرفش پرتاب می کردند. اما جایی که او  نشسته بود طوری بود که به سادگی نمی شد از لای میله ها ی آهنی او را هدف قرار داد.

پسر بچه ای  پوست موزی به طرفش انداخت. وقتی او تکانی نخورد، پسر به مادرش گفت: « مامان ٬ مامان اون مجسمه است واقعی نیست.»
مادرش گفت: « نه . واقعیه . تو چشاش هنوز آثار زندگی هست.»
پسر پرسید:«پس چرا پلک نمی زنه؟»
مادرش جواب داد:«لابد از تکرار زندگی پشت این میله ها خسته شده.»
پسر گفت:«اون که همش نشسته . کاری که نمی کنه . چطور می تونه خسته بشه؟»

مردی از بالای میله ها ته مانده سیب ش را به طرف او پرتاب کرد . خورد توی پیشانی اش.  جیغ کشید از جا پرید . رفت جای دیگری نشست . مردم خندیدند . مرد هم که گویا از  کاری که کرده بود احساس غرور می کرد، دنبال چیز دیگری گشت تا با پرتاب آن بطرف او مردم را دوباره بخنداند.

او باز آرام  نشست و به آنها خیره شد. با خودش فکر می کرد « دلقلک های بی شعور از جان من چه می خواهند. این آدم ها حتی شادی کردن شان هم از راه آزار دادن دیگران است..»

دلش از تنهایی خودش در آن قفس سخت گرفته بود .  یادش آمد روزگاری در دل جنگل با همسرش «اورا باتو» از شاخه ای به شاخه ی دیگر جست می زدند و از میو ها ی جنگلی می خوردند . به هم عشق می ورزیدند و مفهوم واقعی  آزادی را در دل آزادی  حس نمی کردند.  
یادش آمد روزی که اورا به دام انداختند، اوراباتوی عزیزش در حالیکه اشک می ریخت، فریاد زنان فرار کرد و در لابلای شاخه درختان جنگل ناپدید شد.

یادش آمد اوراباتو را چقدر دوست می داشت . عاشقانه پستان هایش را می مکید. لب هایش را می بوسید و در کنار او دنیایی شیرین داشت.

یادش آمد آن روز های اوایل زندانی اش چقدر نگران اوراباتو بود. این روزها جای آن نگرانی ها را دلتنگی ها گرفته بود و بد جوری دلش برای او تنگ شده بود . دلش می خواست میله های آهنی قفس ذوب می شدند و آن تماشاچیان از خود راضی گورشان را گم می کردند تا او بتواند از آنجا بگریزد و برود اوراباتو را بیابد و او را تنگ در اغوش بگیرید و سرتا پایش را غرق در بوسه سازد.

یادش آمد که مدت ها بود با کسی حرف نزده بود و کسی خواست اورا درک نکرده بود و در این دیار کسی گوشی برای شنیدن نداشت. شبهای طولانی بسیاری را در بستر ش تنها خوابیده بود و در آغوشش جای خالی اوراباتو ی نازنین را با خیال او پر کرده بود .لبانش تشنه ی بوسه بودند و  دلش جویای محبت.


دلش می خواست برای یک بار هم که شده می توانست از آن قفس بگریزد و اوراباتو را در جهانی آزاد و خالی از ازندان و قفس در آغوش بگیرد و زمزمه عشق را از زبان او بشنود.

فریدون