من آن موج بی پروایم
درین ساحل تاریک، بی فردایم
مشت می کوبم بر دروازه های امید
که شاید باز شود در های صبح سپید
دستبندهای تاریکی بر دست هایم
پریشان دل ، گریزان پایم
برین مرز بی سامان بتاب نوری
تا دستبند ها را  بگشایم

فریدون